خاطرات خانواده (شاد ) ما

ایمیگریشن انیورسری!

سرآغاز کلام با نام زیبای حق

امروز ( هفتم ماه جوئن ) هشتمین سالروز ورود ما به کانادا است. راستی که زمان چه سریع می گذرد. درست به خاطر دارم ما شنبه شب با پرواز ایرفلوت از طریق مسکو وارد ترمینال شماره ۳ فرودگاه پیرسون تورنتو شدیم و علی کیانزاده و علی مطلبی به استقبال ما آمده بودند. انگار همین دیشب بود!

ورود ما به کانادا فصل نوینی را در زندگی ما رقم زد. البته ما برای ورود به کانادا برنامه ریزی کرده بودیم ولی هیچگاه راجع به تبعات زندگی در اینجا درک درستی نداشتیم. ما در حالی وارد کانادا شدیم که تمام زندگی و از همه مهمتر خانواده خود را در ایران پشت سر گذاشته بودیم و تقریبا با جیب خالی وارد فرودگاه تورنتو شدیم. هنوز اولین حس از استنشاق هوای نیمه سنگین خیابانهای اطراف فرودگاه را به یاد دارم. در ماشین وقتی به سمت منزل علی کیانزاده می رفتیم؛ علیرضا خواب بود و امیرحسین هم نیمه خواب. من و عطیه هم به خیابانها و اسامی آنها نگاه می کردیم. من هم خسته بودم و هم در فکر آینده ای که هیچ چیز از آن نمی دانستیم. هنوز هم مزه اولین لیوان آب پرتقالی را که علی کیانزاده بعد از بردن ١٠ تا ساک و چمدان را  به طبقه دوم خانه به من تعارف کرد به خاطر دارم.

خداوند در این مدت به ما کمک کرد که هر روز بهتر از دیروز باشیم هرچند که خاطرات تلخ و شیرین بسیاری را تجربه کردیم. شبهای زیادی را با غم و شبهای بسیار بیشتری را با امید و شادی سر بر بالش گذاشتیم. ما براستی یک زندگی جدید نه از صفر که از زیر صفر شروع کرده بودیم. ما بیست روزی را میهمان علی کیانزاده بودیم و بعد از آن برای دو ماه در بیسمنت همان خانه بودیم. در بیست روزی که میهمان علی بودیم ؛ او ما را به دیدن جاهای مختلف از جمله داون تاون تورنتو و از همه مهمتر آبشار نیاگارا برد. در دو سه ماه اول ورود؛ ما از دوچرخه هایی که متعلق به صاحبخانه بود استفاده می کردیم و خیلی از مسیر ها را با دوچرخه می رفتیم. مثلا برای رفتن به آپارتمان علی مطلبی که در لاورنس و دانمیلز بود با دوچرخه به ساب وی فینچ می رفتیم و سپس با ساب وی ادامه مسیر می دادیم و به همین ترتیب برمی گشتیم. فکرش را بکنید ساعت ۱۲ نیمه شب در حالی که خسته هستی و دو تا بچه هم داری بعد از اتوبوس و ساب وی سواری بخواهی حدود ۱۰ کیلو متر را با دوچرخه طی کنی ! دو سه ماهی طول کشید تا من به لطف خدا توانستم با همان دوچرخه ای که با آن به مراکز کاریابی می رفتم ؛ یک کار پیدا کنم. کاری که آدمهای بسیار با عرضه تر از من نتوانسته بودند پیدا کنند و مجبور شده بودند تا به سروایوال جاب ( Servival Job ) مشغول شوند. خداوند روزی رسان است. اولین حقوق را که گرفتم دیگر تقریبا حساب بانکی ام خالی بود و ما با حداقل ها زندگی می کردیم ولی آنچه که برای ما از همه چیز بیشتر مطرح می شد؛ سوال ماندن یا برگشتن بود.

خیلی ها به کانادا می آیند و آب در دلشان تکان نمی خورد زیرا که با پشتوانه مالی بسیار وارد می شوند ولی برای ما فرق می کرد.   ولی به هر حال لطف خدا شامل حال ما بوده و هست و انشاءالله خواهد بود.

روزی که ما به این دیار قدم گذاشتیم؛ امیرحسین ٧ ساله و علیرضا ۴ ساله بود. اما اکنون آنها دیگر بچه های کوچک ٨ سال پیش که آنها را قلمدوش می کردیم ؛ نیستند. به راستی که زمان چه سریع می گذرد.

ما در این مدت بیشتر از ۱٩۰۰۰ عکس انداخته ایم. عکسهایی که وقتی آنها را به ترتیب تاریخ مرور کنی خاطرات زیادی را زنده می کنند.

در تمام این مدت عطیه خانم با تمام کاستی های زندگی ما ساخت و در کنار من بوده است. خدا به او خیر بدهد. دوستت دارم عطیه جان. انشاءالله که همیشه سلامت باشی.

 

با یاد حق شاد باشید

خانواده شاد

علی خادمی

Ali Khademi

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        ۱۳۸٩/۳/۱٧ - عباسعلی خادمی

میلاد ام ابیها مبارک باد

سرآغاز کلام با نام زیبای حق؛

میلاد حضرت صدیقه کبری ؛ فاطمه زهرا (ع) را به همه و خصوصا همه مادران و همسران فداکار و علی الخصوص همسر گرامی ام که همواره با فداکاری و از خود گذشتگی به شاد و شادکامی خانواده شاد ما می اندیشد؛ از طرف خودم و جونیورهای خانواده شاد ما تبریک می گویم.

این هم عکس کیکی که به همین مناسبت گرفتیم.

خانواده شاد

 

با یاد حق شاد باشید

خانواده شاد

علی خادمی

Ali Khademi

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        ۱۳۸٩/۳/۱۳ - عباسعلی خادمی

کاتج 2010

سرآغاز کلام با نام زیبای حق‎،

در این دیار هم مانند دیگر دیارها انتخابهای متعددی برای سفر و تعطیلات وجود دارد. یکی از این انتخابها،‌ کاتج ( Cottage ) و یا همان ویلای خودمان است. یعنی به جای اینکه به هتل بروی و یا چادری را در یک کمپ سایت برپا کنی،‌می توان یک کاتج ‌را برای چند روز اجاره کرده و مدتی را بدور از سر و صدای شهر و در مکانی سبز و خرم و البته با کلیه امکانات رفاهی اجاره کنی.

خوب البته این را هم اشاره کنم که اصولا فقرا (مثل ما ) اگر قدری دستشان به دهانشان برسد می توانند کاتج اجاره کنند ( که همین جای بسیار شکر فراوان دارد )‌ ولی در مقابل، از ما بهترانی که صاحب کاتج هستند‎ ، هر آخر هفته را که اراده کنند ، می توانند در کاتج بسر ببرند و از سر و صدای زندگی شهری بدور باشند.

 من در تمام مدتی که در کاتج بودیم به این موضوع فکر می کردم که چقدر در دنیا آدمهای مختلفی وجود دارد. بعضیها آنقدر ملک و املاک دارند که نمی دانند شب باید در کدام یکی بخوابند و شاید در تمام مدت عمرشان کمتر از تعداد انگشتان دست بتواند در هرکدام ار مستغلات خود حاضر شوند. بعضی ها خیلی پولدار هستند و علی رغم آنکه می توانند چند تا کاتج بخرند ولی باز هم به علت مشغله هایی که دارند فرصت خرید و استفاده از کاتج را پیدا نمی کنند. حتی اگر بتوانند به کاتج بروند؛ نمی توانند از مصاحبت دوستان صمیمی که هیچ؛ حتی از مصاحبت اعضای خانواده استفاده کنند و لذت ببرند. برخی ها هم مثل ما هستند و خداوند این امکان را به آنها می دهد که در هر سال چند روزی را به کاتج بروند و ( متاسفانه ) حسرت بخورند که ای کاش فرصت بیشتری در استفاده از  موحبت های دنیا را داشتند. برخی ها هم که آنقدر درگیر مشکلات روزمره زندگی هستند که شاید اصلا ندانند که کاتج چیست و حتی اگر بدانند؛ نه روحیه ای دارند و نه به مخیله آنها حضور در کاتج خطور می کند.

این افکار تازه مقدمه ای برای افکار دیگر من بود. من هم از ابتدای ورود خود به این دیار نمی دانستم که کاتج چیست. چند سالی است که مزه آن زیر زبان من رفته است و حسرت آن را می خورم. حالا قیاس کنید چقدر امکانات رفاهی و تفریحی دیگر در این دنیا وجود دارد که من اصلا از آنها خبر ندارم. درست مانند طفلی که در شکم مادر است و از هیچ چیز این دنیا درک و برداشتی ندارد. مثلا نمی تواند درک کند که معنی سیب خوشمزه آبدار چیست و یا دیدن یک دشت سبز از بالای قله یک کوه بلندچه احساسی به انسان دست می دهد. حالا اگر من با دیگر خوشی های این دنیا آشنا شوم و مزه آنها به زیر زبانم می رفت؛ باید اندوه و حسرت بیشتری بخورم و لابد برای رسیدن به آنها خود را به هر آب و آتشی بزنم. براستی حد و مرز آرزوهای من کجا است ؟ چرا خداوند انسان را به گونه ای آفریده است که آمال و آرزوهای بلند اینقدر در او تاثیر دارد؟ چرا همین خصلت باعث شد تا آروزی جاودانه شدن ؛ باعث اخراج او از بهشت شده و به زمین خاکی تبعید شود؟

باز (در هنگام قایق سواری! ) در همین افکار بودم که به یاد فرمایش قرآن کریم ( سوره مبارکه یونس آیه ٢٢) می افتادم که می فرماید "اوست آنکه روان می کند شما را در خشکی و در دریا تا وقتیکه در کشتی های روان سوار شوید و سواران کشتی با نسیم خوش دریا ؛ شادمان شوند و ناگهان برسد به آن کشتی ها باد و امواج تند و به ناگاه خود را در گرفتاری از هر سو ببینند و در این حال به درگاه خداوند خالصانه دعا کرده که اگر از این بلا ما را نجات دهی از شکر گذاران خواهیم بود"

بگذریم... 

ما دو هفته پیش به مدت چهار روز و سه شب کاتج را با ٧ خانواده دیگر در ١٧٠ کیلومتری منزلمان در محلی به نام سورن فالز ( Severn Falls ) تجربه کردیم . مسافرت با دوستان صمیمی چیز دیگری است  و الحق که تجربه بسیار عالی و شیرینی بود.

هر لحظه از کاتج برای ما خاطرات خوشی بود و باید اعتراف کنم که خیلی در طی این چهار روز خندیدیم ولی یاد حق را فراموش نکردیم. یکی از اتفاقات این سفر ابتلای علیرضا به چیکن پاکس و یا همان آبله مرغان بود. خدا را شکر بیماری علیرضا خیلی ساده برگزار شد و علیرضا بدون آنکه تب کند فقط بدنش پر از دانه ها آبله شد. چالش اصلی برای ما این بود که که بیماری علیرضا مسری است و این باعث ابتلای بقیه بچه ها و احتمالا بزرگتر ها ( از جمله خودم ) به آبله مرغان بشود. ما حتی به گزینه بازگشت به خانه فکر می کردیم. به همین دلیل این موضوع را با سایر خانواده ها در میان گذاشتیم. خدا را شکر سایر همسفران ما را در این میانه تنها نگذاشتند. آنهایی که بچه کوچک داشتند از ابله مرغان گرفتن بچه ها استقبال کردند زیرا ابتلا به آبله مرغان در کودکی بهتر از بزرگسالی است. اکثر بزرگسالان هم قبلا در کودکی این بیماری را گرفته و اکنون مصون بودند. تعداد کمی از بزرگسالان هم مبتلا نشده بودند که قرار شد علیرضا در تماس با آنها قرار نگیرد.

تقریبا همه خانواده ها با خود دوربین آورده بودند ولی فکر کنم بیشترین تعداد عکس را یا ما گرفتیم شما می توانید تعدادی از عکسهای کاتج را در ادامه ببینید. البته چون تعداد عکسها زیاد است ؛ اگر اینترنت شما کم سرعت باشد ؛ ممکن است برای روئیت عکسها قدری معطل شوید. امیدوارم که حوصله داشته باشید تا عکسها را ببینید. این را هم اضافه کنم که انتخاب این عکسها برایم مشکل بود چون واقعا همه عکسها زیبا هستند و شایسته این وبلاگ. بزودی شرح عکسها را هم خواهم نوشت.

 

happy family

نمایی از اتاق نشیمن . علیرضا اینجا هم دست از بازی های کامپیوتری بر نمی دارد. یکی از ویژگیهای کاتج معماری متفاوت آن با خانه های شهری است.

 

happy family

سب های مصنوعی بخشی از دکور میز ناهار خوری

happy family

 عکس دسته جمعی اعضای خانواده شاد سر میز ناهار  با نمایی از ساحل و آب

 

happy family

 نمایی از ساختمان اصلی کاتج. این کاتجی که ما رفتیم خیلی بزرگ بود. خوش به حال صاحبش

 

happy family

ما در این چند روز به جای ماشین همه اش سوار قایق بودیم. 

 

happy family

 

happy family

 جدول مشارکت خانواده ها در تهیه وعده های غذایی

 

happy family

 نمایی از میز صبحانه که توسط خانواده های رودی و خانواده شاد ما ترتیب داده شده بود

 

happy family

هیچکس باورش نمی شد که با یک مار زنگی ( ‏Rattler Snake ) روبرو شویم. به نظر می رسد این آقا ماره (شاید هم خانم ماره )‌بعد از صرف غذا در آفتاب لم داده باشد تا غذایش هضم شود.

 

 

happy family

این هم دم مار زنگی. من هیچوقت از نزدیک یک چنین ماری ندیده بودم.

 

happy family

 علیرضا امسال حسابی کانو سواری کرد

 

happy family

 خیلی ها قایق های بهتر و قشنگتری داشتند.

 

happy family

 امیرحسین

 

happy family

 سالاد مورد علاقه من

 

happy family

 عجب جوجه کبابی!

 

happy family

 عجب آتش شرر باری

 

happy family

 

 

happy family

 این قایق ها دارند توسط یک دستگاه عظیم جابجا می شوند

 

happy family

 هنگ موتور سواران: یکی از تفریحات این دیار مسافرت های گروهی با استفاده از موتورسیکلت است. موتورهای خیابانهای تهران کجا و اینجا کجا!

 

happy family

 عجب غذایی!

 

happy family

 بلمی به سوی ساحل! ما دور از چشم صاحب کاتج این اسکله را تا وسط آب بردیم و با زحمت برگرداندیم.

 

happy family

 من و عطیه خانم

 

happy family

 خودم در نقش جک تایتانیکی!

 

happy family

 عجب غروب دل انگیزی!

 

happy family

تصویر ناهار آخر! مگه ما چیمان از بقیه کمتر است. بقیه نقاشی شام آخر را می کشند و ما عکس ناهار آخر را می اندازیم

 

happy family

 این جماعتی را که می بینید دارند از این پل می پرند توی آب و حال می کنند.

 

happy family

 عکس دسته جمعی . خانواده اکبری در عکس غایب است

 

happy family

 ما خیلی فکر کردیم که چرا این خانه این رنگی است و تئوری های مختلفی ارائه دادیم.

 

 با یاد حق شاد باشید

خانواده شاد

علی خادمی

 Ali Khademi

 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        ۱۳۸٩/۳/۱٢ - عباسعلی خادمی