سالروز ورود به کانادا

سرآغاز کلام با نام زیبای حق

امروز یازدهمین سالروز ورود ما به کانادا است. راستی که زمان چه سریع می گذرد. درست به خاطر دارم ما شنبه شب با پرواز ایرفلوت از طریق مسکو وارد ترمینال شماره ۳ فرودگاه پیرسون تورنتو شدیم و علی کیانزاده و علی مطلبی به استقبال ما آمده بودند. انگار همین دیشب بود!

ورود ما به کانادا فصل نوینی را در زندگی ما رقم زد. البته ما برای ورود به کانادا برنامه ریزی کرده بودیم ولی هیچگاه راجع به تبعات زندگی در اینجا درک درستی نداشتیم. ما در حالی وارد کانادا شدیم که تمام زندگی و از همه مهمتر خانواده خود را در ایران پشت سر گذاشته بودیم و تقریبا با جیب خالی وارد فرودگاه تورنتو شدیم. هنوز اولین حس از استنشاق هوای نیمه سنگین خیابانهای اطراف فرودگاه را به یاد دارم. در ماشین وقتی به سمت منزل علی کیانزاده می رفتیم؛ علیرضا خواب بود و امیرحسین هم نیمه خواب. من و عطیه هم به خیابانها و اسامی آنها نگاه می کردیم. من هم خسته بودم و هم در فکر آینده ای که هیچ چیز از آن نمی دانستیم. هنوز هم مزه اولین لیوان آب پرتقالی را که علی کیانزاده بعد از بردن ١٠ تا ساک و چمدان را  به طبقه دوم خانه به من تعارف کرد به خاطر دارم.

خداوند در این مدت به ما کمک کرد که هر روز بهتر از دیروز باشیم هرچند که خاطرات تلخ و شیرین بسیاری را تجربه کردیم. شبهای زیادی را با غم و شبهای بسیار بیشتری را با امید و شادی سر بر بالش گذاشتیم. ما براستی یک زندگی جدید نه از صفر که از زیر صفر شروع کرده بودیم. در مدتی که میهمان علی کیانزاده بودیم ؛ او ما را به دیدن جاهای مختلف از جمله داون تاون تورنتو و از همه مهمتر آبشار نیاگارا برد. در دو سه ماه اول ورود؛ ما از دوچرخه هایی که متعلق به صاحبخانه بود استفاده می کردیم و خیلی از مسیر ها را با دوچرخه می رفتیم. مثلا برای رفتن به آپارتمان علی مطلبی که در لاورنس و دانمیلز بود با دوچرخه به ساب وی فینچ می رفتیم و سپس با ساب وی ادامه مسیر می دادیم و به همین ترتیب برمی گشتیم. فکرش را بکنید ساعت ۱۲ نیمه شب در حالی که خسته هستی و دو تا بچه هم داری بعد از اتوبوس و ساب وی سواری بخواهی حدود ۱۰ کیلو متر را با دوچرخه طی کنی ! دو سه ماهی طول کشید تا من به لطف خدا توانستم با همان دوچرخه ای که با آن به مراکز کاریابی می رفتم ؛ یک کار پیدا کنم. کاری که آدمهای بسیار با عرضه تر از من نتوانسته بودند پیدا کنند و مجبور شده بودند تا به سروایوال جاب ( Servival Job ) مشغول شوند. خداوند روزی رسان است.

خیلی ها به کانادا می آیند و آب در دلشان تکان نمی خورد زیرا که با پشتوانه مالی بسیار وارد می شوند ولی برای ما فرق می کرد. ولی به هر حال لطف خدا شامل حال ما بوده و هست و انشاءالله خواهد بود.

روزی که ما به این دیار قدم گذاشتیم؛ امیرحسین ٧ ساله و علیرضا ۴ ساله بود. اما اکنون آنها دیگر بچه های کوچک آن سال ؛که آنها را براحتی قلمدوش می کردیم ؛ نیستند. به راستی که زمان چه سریع می گذرد.

ما در این مدت بیشتر از سی و دو هزار عکس دیجیتال انداخته ایم. عکسهایی که وقتی آنها را به ترتیب تاریخ مرور کنی خاطرات زیادی را زنده می کنند.

در تمام این مدت عطیه خانم با تمام کاستی های زندگی ما ساخت و در کنار من بوده است. خدا به او خیر بدهد. دوستت دارم عطیه جان. انشاءالله که همیشه سلامت باشی.

 

با یاد حق شاد باشید

خانواده شاد

علی خادمی

Ali Khademi

/ 4 نظر / 66 بازدید
امیرحسین خادمی

سلام باید ببخشید چند وقتی نبودم ... این پست را که دیدم متوجه شدم تقریبا یک سالی هست پیگیر وبلاگ خوبیتون هستم ... چون پستی هم واسه سالروز سال قبل داده بودین هنوز یادمه !

من

ان شائ الله خدا عطیه خانم روب رای شما نگه داره. همیهش وبلاگتونو که میخونم با توجه به شناختی که باخوندن مطالب پیداکردم یک سوال در ذهنم وجود داره و اون اینکه برای تربیت فرزندانتون دچار مشکل نبودید ؟

گلناز

آفرین بر شما و همت بلندتان .من و شوهرم خاطرات شما را می خوانیم و قوت و قدرت تحمل غربت و بی کاری و ترس را پیدا می کنیم. به خانم سلام مرا برسانید و بگویید شیر زن خسته نباشی.